قالب وبلاگ
ققنوس

ققنوس
نويسندگان

سلام عزیزان من

چه زود یکسال گذشب، سال پر از فراز و نشیب. چه اتفاقاتی که افتاد و چه روزهایی که گذشت. از بدترین ها بگم که عمو اینا جابجا شدن و از پیش ما رفتن. خدا را شکر صاحب خونه شدن و به قول امیرعلی صاحب خونه قشنگه شدن. قبل عید 1395 اسباب کشی کردن و با جای خالی شون غم بزرگی توی دل ما و همسایه ها کاشتند. این جدایی به معنای قطع ارتباط نبود، هنوزم چشمموم به جمالشون روشن می شه و در هفته دو الی سه مرتبه به ما سر می زنند و امیرعلی را پیش خودشون می برند. امیرعلی توی خواب باشه و با صدای زنگ متوجه اومدن خاله و عمو یا داداش و آجی بشه، انگار اصلا خواب نبوده سریع پا می شه و آماده برای رفتن حالا چه قرار باشه با خودشون ببرن چه قصد بردنش را نداشته باشن.

تابستان سال قبل به همراه عزیزبابایی و عمو حسین و فاطمه، دختر نازشون رفتیم شمال. آب بازی که معمولا بچه ها خیلی علاقه دارن حتی برای بازی با یک لیوان آن، حالا دریایی جلوی روی امیر علی بود و فرصت بازی. تعطیلات نوروز 95 خونه عزیز مامان بودیم و جو شلوغ نوه ها برای امیرعلی تجربه جدیدی بود که کمتر امکانش فراهم میشد. کلا امیرعلی عاشق بچه هاست. برگشتنی تا مدتها اسم بچه ها را به زبون می اورد و یادشون می کرد.

امسال امیرعلی سه سال را تموم می کرد و درک و احساسش کاملتر می شد، برای اردیبهشت که تولدش می شد، جشن کوچیکی با حضور خاله اینا گرفتیم. مزه اون جنش برای امیرعلی چنان خوشایند بود که هنوز بعد از گذشت 6 ماه هر روز می گه امروز تولد امیرعلی، جشن بگیریم، بادکنک، فشفشه، کیک ... بگیرم و به خاله، عمو، داداش و آجی زنگ بزنیم و بگیم بیان خونه. بعد هم خودش دست به کار می شه و ادای زنگ زدن را در میاره و دعوتشون می کنه. تا امروز روزی نبوده که سراغ جشن نگرفته باشه. گه گاهی جشن گرفتیم اما نه آنچنان، هر بار به بهونه ایی مراسم خیلی کوتاهی برپا می کنیم. بجز یکی دو بار توی تیر ماه.

هشتم تیرماه امسال حوالی 11 شب، بابایی و امیرعلی بعد صرف افطار و شام خونه عمو اینا، به همراه خاله و عمو راهی بیمارستان فاطمیه شدن، خانم افهمی که مامای سر امیرعلی بود، واسطه شد و بابایی و امیرعلی و خاله را فرستاد پیش مامانی که حالا یه نوزاد در آغوش داشت. نوزادی که قراره شریک امیرعلی بشه و مامانی که سخت وابستش بود و کلی چیزهای دیگه را با اون تقسیم کنه. امیرعلی الینا را می دید، در حالی که توی بغل مامانی و بنظرش جای اونو گرفته بود. امیرعلی که عاشق بچه ها بود، اون شب شخصیت دیگری را ورق می زد. حساسیت های که حتی به ذهنمون هم نمی رسید از اون شب آغاز شد. تنها حسن این قضیه بهتر شدن رابطه پدر و پسری شد.

الینا نوزاد تازه وارد و سرشار از نیاز به توجه، اجبارا وقت زیادی از پدر و مادر را به خودش اختصاص می داد و همین باعث لجاجت بیشتر امیرعلی می شد. الان چهار ماهی از اومدن دختر نازمون می گذره و می شه گفت تا حدودی از حساسیت های امیرکاسته شده بعبارتی امیرعلی بهتر با این قضیه راه اومده.

 

حالا الینا دختر خوش خنده و آرام گه گاهی حتی اجازه نشستن به مامان و حتی بابایی را نمی ده به جمع ما اضافه شده. دو مرحله واکسن را سپری کردیم و چقدر سخت گذشت شب و روزش. موقع سوراخ کردن گوش الینا که قبل از واکسن دو ماهگی بود، تصور می کردیم این سخت ترین کاریه که باید سپری بشه اما هر بار که نوبت واکسن می شد، چندین برابر دردسر گوشش را باید تحمل می کردیم. بعد گذشت چهل روزگی رفته رفته الینا بهتر و بهتر می شد. بهترین خصلتی که الینا داره خوب خوابیدنش موقع شبه؛ از همون روزهای اول شبها خوب می خوابید حتی اگه روز خوب خوابیده بود. هر سختی و دردسری داشت، با هر سختی و دردسری که باید می کشیدیم تا خوابش ببره، اما بعد که خوابش می برد، تا صبح راحت بودیم و نهایتا سه الی چهار مرتبه بلند می شد.  اوایل خیلی سحر خیز بود که به مرور با بهتر شدن کولیکش اونم بهتر شد.

ما یک خانواده چهار نفره شدیم. خدا را شکر می کنم که نعمت سلامتی را به ما بخشیده و آروز می کنم همه خانواده ها همیشه خوش و خرم و سالم و سلامت از وجود هم استفاده کنند و لحظات خوبی را در کنار هم سپری کنند.

الهی امین


ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 آبان 1395  ] [ 10:29 ق.ظ ] [ Amir Ali ]
نظرات 0

سلام صدای قلبم.

چند روز پیش تو بسلامت از دو سال و نیمگی گذشتی و گذشت زمان را در عین ناباوری، اثبات کردی. اما چه زود گذشت روزی که بدنیا امدی و چشم ما را روشن کردی، چه زود گذشت روزهای سخت اول و ماههای سخت اول که در نبود تجربه کافی و حساس بودنت، نگرانی های ما چندین برابر شده بود. اما گذشت و تو بزرگتر شدی و عاقل تر و فهمیده تر. یکسال گذشت و هنوز راه نیفتاده بودی، به شیوه آموزشی مون شک کردیم و روش جدیدی را در پیش گرفتیم و خدا را شکر خیلی زود راه رفتن را آموختی و نیاموخته، دویدن دور گل قالی را تجربه کردی.

به دو سالگی رسیدی و کلمات را انطور که باید ادا نمی کردی، باز به روش آموزشیمون شک کردیم و روش جدید در پیش گرفتیم. از طریق سی دی های آموزشی و فلش کارت ها خیلی زود این مشکل حل شد و خدا را شکر نگرانی ما هم رفع شد. از همون روزهای اول علاقه به تلوزیون نشون می دادی و سر گرم می شدی. دقت خوبی داشتی و برنامه و آهنگ تکراری توجه تو را بخودش جلب می کرد. از همین شیوه برای یادگیری بهتر کلمات استفاده کردیم. اما قبل از آن پرسیدن و کنجکاوی در وجودت بیدار شده بود، وقت و بی وقت می پرسیدی "این چیه"، "چیه مامان"، "چیه بابا". فرصت خوبی بود تا از این طریق کلمات را بخوبی یاد بگیری و با اشیا و حیوانات و رنگ ها و اعداد و ... آشنا شوی. یکماه پیش  بود که شمردن تا ده را بخوبی یاد گرفتی، رنگها را و اسم میوه ها و خیلی موارد دیگر را.

حس حسادت در وجود تو جایگاهی ندارد، شاید چون رقیبی نداشتی و رقیب فرضی برای تو نتراشیدیم و گاهی حقه های ما را باطل کردی. دست و دل بازی تو برای بچه های هم سن و سال کاملا واضحه و بیشتر اوقات هیچ واکنشی نسبت به برداشتن وسایلت یا مشترک شدن در لوازم و خوراکی هات، نشون نمی دی.

مهمون نوازیت جالبه و گاهی با گریه و اصرار از مهمون درخواست می کنی، بمونه یا بنشینه. و با لبخند و شیرین کاریهات توجه مهمون یا مهمون ها را بخودت جلب می کنی و بد عنقی و بداخلاقی نمی کنی.

غذا خوردنت نسبتا خوبه، حبوبات و آجیل ها و کلا خوراکی های سفت را تمایل نداری و کمتر مصرف میکنی. میوه ها را با علاقه نمی خوری اما با اصرار و تمنا قبول می کنی. اما ترشی جات و میوه های ترش را بهتر می پسندی.

خوابت خوبه و هنوز عصرها دو الی سه ساعت می خوابی اما شب ها بلا استثنا باید پیش مامان باشی و دست مامان را بگیری. خیلی به سر و صدا حساس نیستی و صبح ها معمولا تا حوالی 9 می خوابی.

بعد عید، شرایط خوب بود بیشتر روزها به پارک نزدیک خونه می رفتیم. اما کم کم هوا سرد می شه و نمی شه خیلی بیرون رفت. سر سرسره  می موندی تا همه بچه ها پایین برند و بعد سر بخوری. بخصوص اگر بچه کوچیکی پیشت بود و می موندی تا کامل از سرسره فاصله بگیرن و بعد پایین می اومدی. حالا اینکه خجالت می کشیدی را نمی تونم قبول کنم چون علاقه به بچه ها داری، پای مهربونیت می ذاشتیم.

همچنان لطف عمو و خاله بر سرمونه، می شه گفت اگر بیشتر از ما دوستشون نداشته باشی، کمتر نیست. خونه دائم یادشون می کنی، عمو، خاله، آجی، داداش. البته سایر فامیل را هم لیست می کنی. امیرعلی عمو را گاهی با اسم کوچیک می خونه "سهراب" "سهراب بشین"!! شهین را از همون اول بجای زن دایی، شهین صدا می زد. عکس های خانوادگی را توی تبلتش میاره و یکی یکی نگاه می کنه و اسم می بره. به قول دایی افشین، امیرعلی بامرامه و دوستیش صادقانست!!!!!

در کل شیطنتهای امیرعلی همچنان پا بر جاست الا زمانی که مشغول دیدن برنامه های خودشه یا در حال بازی کردنه. برنامه بازی ها را خوب دقت می کنه و سریع یاد می گیره و بعد اگر شرایط مهیا باشد خیلی وقتشو سرگرم بازی می شه اما از آنجا که تنوع طلبه، خیلی طولانی نمی شود. مکنه چند روز علاقه زیادی نشون بده اما همیشگی نیست و بمرور کمتر می شه و بازی جدید، برنامه جدید، اسباب بازی جدید جای خودشو به قبلی ها می ده. قطار کردن اسباب بازی هاش از برنامه هر روز امیرعلی و عین زنبورها کوچ می کنه از روی میز به مبل، از مبل به آشپزخونه، از آشپزخونه به روی تختش، از تخت به آبکش و خلاصه دائم تغییر جا می ده با اکثر وسایلش. گاهی مجبوریم تعدادی از وسایلش را جمع کنیم تا خیلی خونه بهم ریخته نباشد. نظم و انضباط را خوب رعایت می کنه اما تعداد وسایلش اینقدر زیادن که با وجود چینش کنار هم و قطار کردنشون، باز هم جای زیادی را می گیرد.

معلوم نیست سری بعدی چه تاریخی وقت می شه تا وبلاگت را بروز کنم. اما امیدوارم بازهم بیام و از خوبی و خوشی و سلامتیت بنویسم. راستی تا جای امکان، دور مطب رفتن و دکتر رفتن را خط کشیدیم و سعی می کنیم با مراقبت های داخل خونه، مواظبت باشیم و کمتر با دارو و دوا، سر و کار داشته باشیم. ان شاالله هیچ وقت پای هیچ بچه ایی برای درمان به دکتر و مطب باز نشود و همه بچه ها سلامت و تندرست باشند. الهی آمین


ادامه مطلب
[ جمعه 15 آبان 1394  ] [ 08:38 ب.ظ ] [ Amir Ali ]
نظرات 1

تعداد کل صفحات : 25 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

پیامبر (ص): فرزند صالح گلی از گلهای بهشت است.

موضوعات
آمار سايت
کل بازديد : 132206 نفر
كل مطالب : 50 عدد
كل نظرات : 130 عدد
تاريخ ايجاد وبلاگ :
یک شنبه 17 شهریور 1392 

آخرين بروز رساني : سه شنبه 18 آبان 1395