قالب وبلاگ
ققنوس

ققنوس
نويسندگان

سلام صدای قلبم.

چند روز پیش تو بسلامت از دو سال و نیمگی گذشتی و گذشت زمان را در عین ناباوری، اثبات کردی. اما چه زود گذشت روزی که بدنیا امدی و چشم ما را روشن کردی، چه زود گذشت روزهای سخت اول و ماههای سخت اول که در نبود تجربه کافی و حساس بودنت، نگرانی های ما چندین برابر شده بود. اما گذشت و تو بزرگتر شدی و عاقل تر و فهمیده تر. یکسال گذشت و هنوز راه نیفتاده بودی، به شیوه آموزشی مون شک کردیم و روش جدیدی را در پیش گرفتیم و خدا را شکر خیلی زود راه رفتن را آموختی و نیاموخته، دویدن دور گل قالی را تجربه کردی.

به دو سالگی رسیدی و کلمات را انطور که باید ادا نمی کردی، باز به روش آموزشیمون شک کردیم و روش جدید در پیش گرفتیم. از طریق سی دی های آموزشی و فلش کارت ها خیلی زود این مشکل حل شد و خدا را شکر نگرانی ما هم رفع شد. از همون روزهای اول علاقه به تلوزیون نشون می دادی و سر گرم می شدی. دقت خوبی داشتی و برنامه و آهنگ تکراری توجه تو را بخودش جلب می کرد. از همین شیوه برای یادگیری بهتر کلمات استفاده کردیم. اما قبل از آن پرسیدن و کنجکاوی در وجودت بیدار شده بود، وقت و بی وقت می پرسیدی "این چیه"، "چیه مامان"، "چیه بابا". فرصت خوبی بود تا از این طریق کلمات را بخوبی یاد بگیری و با اشیا و حیوانات و رنگ ها و اعداد و ... آشنا شوی. یکماه پیش  بود که شمردن تا ده را بخوبی یاد گرفتی، رنگها را و اسم میوه ها و خیلی موارد دیگر را.

حس حسادت در وجود تو جایگاهی ندارد، شاید چون رقیبی نداشتی و رقیب فرضی برای تو نتراشیدیم و گاهی حقه های ما را باطل کردی. دست و دل بازی تو برای بچه های هم سن و سال کاملا واضحه و بیشتر اوقات هیچ واکنشی نسبت به برداشتن وسایلت یا مشترک شدن در لوازم و خوراکی هات، نشون نمی دی.

مهمون نوازیت جالبه و گاهی با گریه و اصرار از مهمون درخواست می کنی، بمونه یا بنشینه. و با لبخند و شیرین کاریهات توجه مهمون یا مهمون ها را بخودت جلب می کنی و بد عنقی و بداخلاقی نمی کنی.

غذا خوردنت نسبتا خوبه، حبوبات و آجیل ها و کلا خوراکی های سفت را تمایل نداری و کمتر مصرف میکنی. میوه ها را با علاقه نمی خوری اما با اصرار و تمنا قبول می کنی. اما ترشی جات و میوه های ترش را بهتر می پسندی.

خوابت خوبه و هنوز عصرها دو الی سه ساعت می خوابی اما شب ها بلا استثنا باید پیش مامان باشی و دست مامان را بگیری. خیلی به سر و صدا حساس نیستی و صبح ها معمولا تا حوالی 9 می خوابی.

بعد عید، شرایط خوب بود بیشتر روزها به پارک نزدیک خونه می رفتیم. اما کم کم هوا سرد می شه و نمی شه خیلی بیرون رفت. سر سرسره  می موندی تا همه بچه ها پایین برند و بعد سر بخوری. بخصوص اگر بچه کوچیکی پیشت بود و می موندی تا کامل از سرسره فاصله بگیرن و بعد پایین می اومدی. حالا اینکه خجالت می کشیدی را نمی تونم قبول کنم چون علاقه به بچه ها داری، پای مهربونیت می ذاشتیم.

همچنان لطف عمو و خاله بر سرمونه، می شه گفت اگر بیشتر از ما دوستشون نداشته باشی، کمتر نیست. خونه دائم یادشون می کنی، عمو، خاله، آجی، داداش. البته سایر فامیل را هم لیست می کنی. امیرعلی عمو را گاهی با اسم کوچیک می خونه "سهراب" "سهراب بشین"!! شهین را از همون اول بجای زن دایی، شهین صدا می زد. عکس های خانوادگی را توی تبلتش میاره و یکی یکی نگاه می کنه و اسم می بره. به قول دایی افشین، امیرعلی بامرامه و دوستیش صادقانست!!!!!

در کل شیطنتهای امیرعلی همچنان پا بر جاست الا زمانی که مشغول دیدن برنامه های خودشه یا در حال بازی کردنه. برنامه بازی ها را خوب دقت می کنه و سریع یاد می گیره و بعد اگر شرایط مهیا باشد خیلی وقتشو سرگرم بازی می شه اما از آنجا که تنوع طلبه، خیلی طولانی نمی شود. مکنه چند روز علاقه زیادی نشون بده اما همیشگی نیست و بمرور کمتر می شه و بازی جدید، برنامه جدید، اسباب بازی جدید جای خودشو به قبلی ها می ده. قطار کردن اسباب بازی هاش از برنامه هر روز امیرعلی و عین زنبورها کوچ می کنه از روی میز به مبل، از مبل به آشپزخونه، از آشپزخونه به روی تختش، از تخت به آبکش و خلاصه دائم تغییر جا می ده با اکثر وسایلش. گاهی مجبوریم تعدادی از وسایلش را جمع کنیم تا خیلی خونه بهم ریخته نباشد. نظم و انضباط را خوب رعایت می کنه اما تعداد وسایلش اینقدر زیادن که با وجود چینش کنار هم و قطار کردنشون، باز هم جای زیادی را می گیرد.

معلوم نیست سری بعدی چه تاریخی وقت می شه تا وبلاگت را بروز کنم. اما امیدوارم بازهم بیام و از خوبی و خوشی و سلامتیت بنویسم. راستی تا جای امکان، دور مطب رفتن و دکتر رفتن را خط کشیدیم و سعی می کنیم با مراقبت های داخل خونه، مواظبت باشیم و کمتر با دارو و دوا، سر و کار داشته باشیم. ان شاالله هیچ وقت پای هیچ بچه ایی برای درمان به دکتر و مطب باز نشود و همه بچه ها سلامت و تندرست باشند. الهی آمین


ادامه مطلب
[ جمعه 15 آبان 1394  ] [ 08:38 ب.ظ ] [ Amir Ali ]
نظرات 1

به نام خدای تو و من

سلام ضربان قلبم، تولد دوسالگیت مبارک

دو سال گذشت و تو الان مرد شدی. دندونهات بجز یکی دوتای آخری، مابقی درامدند و رفتار و درک و فهم تو رشد کرده و حسابی می شه گفت مردی شدی برای خودت.

دوست داشتنی بودنت مختص به والدینت نیست و هر جا که می بریمت با برخودای جالبت دیگران را به طرف خودت جذب می کنی. مثلا توی بانک متوجه شدم با ایما و اشاره با یکی از کارمندای بانک ارتباط گرفتی و بعد چند لحظه طرف اومد اینور میز و در حالی که بهت سلام می کرد چند دونه شکلات بهت داد و مدام شیطنت هاتو زیر نظر می گرفت. 

می گفتن تو خونه موندن بچه باعث خجالتی و انزوای اون می شه اما دو روز پیش که برای معاینه قد و ووزن پیش خانم قادرایان رفته بودیم، تو خانه بهداشت را روی سرت گذاشته بودی و دائم در اتاقها را باز و بسته می کردی و کشوها  و صندلی ها را جابجا می کردی، جرات نیست بگیم شیطونی نکن که ناراحت می شی!! از خانم دکتر پرسیدم امیرعلی بیش فعال نیست؟ که جواب داد لحظه ورود همین حدس را زده اما حدود 5 دقیقه ایی می شه مشغول دراوردن کلید و چپوندن کلید توی قفلشه و این یعنی بچه تمرکز داره و باهوشه. بازم خدا را شکر

از سه چهار ماهگی علاقه به توپ داشتی و با توپ بازی می کردی، انواع و اقسام توپ ها خونه ما پیدا می شد و بازم اضافه تر می شدن. اما الان ماشین و ماشین سواری جای توپ را تا حد زیادی گرفته. عمو وقتی تو را گردش می برد روی پاهاش می نشوند و گاهی فرمون را دست تو می داد، حالا پراید سفید بهترین گزینه دوست داشتنی تو شده و هیچ چیزی جای اون را نگرفته. تعطیلات عید که رفته بودیم خونه عزیز مامانی و بایایی، فهمیدیم بیش از حد به پراید سفید واکنش نشون می دی و با وجود غریبی کردنت توی ماشین دایی آرومی و حتی تنهایی با دایی بیرون می ری. اینکه چقدر برای ماشین سواری گریه کردی و خودت و ما را اذیت می کردی بماند. امسال خاله اینا مثل همیشه بازم ما را شرمنده کردن، اوتوبوس متحرک زیبایی به اضافه لاکپشت موزیکال شلمن و سکه پارسیان برای تولدتت هدیه اوردند که جا داره ازشون خیلی تشکر کنیم.

بچه ها روی وسایلشونو حساسند و حس مالکیت دارند اما تو خیلی وقتها سخت نمی گیری و وسایلت را به بچه ها میدی تا بازی کنند. اما گاهی برای داشتن وسایل بچه ها خیلی گریه می کنی. تنوع طلبیت باعث شده با داشتن چندین نوع ماشین کنترلی، بازم ماشین های بچه ها را بخواهی. با وجود داشتن ماشین برقی، ماشین های اونها را بخوای. راستی بابایی برای تولدت ماشین برقی گرفت، امیدوار بودیم تب ماشین سواریت کمتر بشه که تفاوت چندانی نداشت. البته گذر زمان این تب را تا حدی کاهش داده.

یاد گرفتی توی مغازه و سوپر مارکت همه چیز نخوایی و یکی دو دونه بیشتر انتخاب نکنی، مثل دیشب که با بابایی سوپر مارکت بودی و چند لحظه غیبت زد و بعد با یه دونه چی پلت برگشتی!! یکبار یادمه مشغول انتخاب بودی که یه بچه اومد درب سوپری و تو سریع یه بیسکویت برداشتی و رفتی طرفش و بیسکویت را به بچه دادی!

دامنه لغاتت بیشتر شده و تلاش می کنی جملات بلند ادا کنی اما هنوز راهی زیادی مونده. قبلا کنار پنجره یا بالکن می رفتی تا ماشین عمو را ببینی اما الان شبها دنبال ماه می گردی و با ذوق ماه را نشون می دی. روزها هم ماه سفید رنگ و باریک را با انگشت نشون می دی و دائم زیر نظر می گیری. ظاهر ارکان نماز را یادگرفتی و منتظر وقت اذان و نماز خوندنی تا شیطنت کنی. با صدای اذان تیپ نماز خوندن می گیری و مثلا نماز می خونی و بعد بمحض نماز خوندن بابایی یا مامانی دورشون می چرخی و روی پاهاشون می شینی و موقع سجود پشت سرشون می ری تا گردنشون را بگیری و با سجده رفتنشون سواری کرده باشی. از بین پاهای بابایی رد می شی و با چادر مامانی بازی می کنی.

دو سال پیش دو ساعت بعد از گذشتن روز ولادت حضرت فاطمه (س) بدنیا اومدی و امروز تولدت همزمان شده با ولادت امیرالمومنین حضرت علی (ع)، باشد که در پناهشون عاقبت بخیر بشی و عمر با برکت و تنی سالم داشته باشی و از الان داماد شدنت را و بچه دار شدنت را و نوه دار شدنت را ... آرزومندیم.


ادامه مطلب
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394  ] [ 05:39 ب.ظ ] [ Amir Ali ]
نظرات 1

تعداد کل صفحات : 25 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

پیامبر (ص): فرزند صالح گلی از گلهای بهشت است.

آمار سايت
کل بازديد : 122978 نفر
كل مطالب : 49 عدد
كل نظرات : 130 عدد
تاريخ ايجاد وبلاگ :
یک شنبه 17 شهریور 1392 

آخرين بروز رساني : یک شنبه 4 بهمن 1394